قدرت چقدر گران بوده که نفس شان برای آن ادامه دارد و بهایش جام فرزندان ایران است.
قدرت چقدر کثیف است که اینان در آن غوطه می زنند.
کر و کور شده اند. نوحه عاشورا لقلقه زبان شان است و عاشورایی خونین ساختند.
آیا کسی هست تاریخ را چنان که روی می دهد، بنویسد؟
مردی دیشب رخ در نقاب خاک کشید، که مهربانی و صداقتش او را در قلب ها ابدی کرده است. مردی از میان ما رفت که در همه ی زندگی اش ساده زیست، بی پیرایه گفت و شنید، بی ادعا آموخت، بی تفاخر نقش آفرینی کرد و برای همیشه برای ایرانی اسطوره ای شد چون اسطوره های مردمی مانند گاندی. او زندگی کرد با ما و امروز می دانیم که اسطوره ها موجوداتی خیالی و فراانسانی نیستند. اسطوره ها مصداق های خلوص و راستی هستند در یک یا چند ویژگی. او اسطوره ای از آزادی خواهی و آزاده گی بود. "حسینعلی منتظری" فرزند مرد و زنی باصداقت، مهربان و زحمتکش بود.
روحش شاد، راهش پررهرو، و امید و صداقتش همگانی باد.
http://some-one-else.blogfa.com/ این نوشته دوستم بود و
این هم نوشته ی من:
"کجاست منزل خدا، خدا کجاست؟!
کی است وقت دیدنش،
کدام راه می رود به راه راست؟
خدای من میان آیه های روزهای تار
نرفته از دلم، ولی خدا کجاست؟!"(واحه)
می ریزد از درون دلم موج واژه ها با تب
من مرد این هیاهوی گسترده بوده ام یا نه؟
آیا در این سیاهی شب، خفته ام یا نه؟
بیا ای چشم روشن بین، که خورشیدی عجب زادم
ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم
چو از هر ذره من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، اما
دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی! به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم
در آن دوری و بدحالی نبودم از رخت خالی
به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم
سزد کز خون من نقشی برآرد لعل پیروزت
که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه است
به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم."(ه.ا.سایه)
"به دریایی درافتادم ، که پایانش نمی بینم
به دردی مبتلا گشتم، که درمانش نمی بینم"