تبليغاتX
واحه , ندای آبادی میان ریگستان . . .

هم اکنون از دانشگاه به خانه رسیدم. دو روز پرتنش بر من گذشت از بس که خودم به خود سخت می گیرم. به گمان خودم خوب سازمان دادم و نوشتم. چیزهای تازه‌ای هم برای خودم یادداشت نوشتم.

با این همه بیش از همیشه پی برده ام که توانم کم شده، نیاز به بازسازی درونی دارم، به آسوده‌گی به بی‌خیالی، به گردش رفتن و بی پروا خندیدن. به نگران نبودن برای پرداخت‌های پولی، به رها کردن شمارش هزینه و درآمد نیاز دارم.

به هر روی امروز را دارم شادمانه و آسوده می گذرانم.

نوشته شده توسط   در ساعت 14:57 | لینک  | 

سه شنبه و چهارشنبه 26 و 27 اردیبهشت آزمون جامع پایان بخش آموزشی دوره‌ی دکتری است. همه‌ی ده روز گذشته سخت بیمار بودم. همیشه هنگامی که توان روانی‌ام کم می شود تن‌ام هم در برابر به‌ویژه انفولانزا آسیب‌پذیر می‌شود. چیزی مانند انفولانزا همراه با بسته شدن صدا و ضعف و کم خونی بسیار شدید بود، تا جایی که کلاس‌هایم را تعطیل کردم. این روزها که به‌ترم آن‌چنان کم توان شده ام که پس از ده دقیقه نشستن احساس خسته‌گی و لرزش دارم. نتوانستم آن‌گونه که باید و شاید همه‌ی آن‌چه می خواستم را بخوانم. همیشه گمان می کردم برای آزمون جامع به راستی جامع نوشته‌های زمینه‌ی تخصصی‌ام را می‌خوانم، که نشد.

همه کارهای دیگر زنده‌گی ام را با این آزمون تنظیم کرده‌ام. ای کاش با سربلندی یا دست‌کم بدون سرافکنده‌گی بگذرد.

نوشته شده توسط   در ساعت 10:52 | لینک  | 

"مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست"


همین جوری این سروده برایم دلنشین است.

نوشته شده توسط   در ساعت 21:35 | لینک  | 

روبرو شدن با ترس‌ها که بخشی از هستی ما شده‌اند کار آسانی نیست، برابر با نترسیدن یا دست‌کم گرفتن آن‌ها هم نیست. ترس‌ها می توانند به ما آماده‌گی برنامه‌ریزی و انجام بهترین کار را بدهند. من همیشه از سستی و به هم ریخته‌گی خانه‌ و خانواده‌ای که در آن می‌زیستم می‌ترسیدم، ریشه‌ی ترس من راستین بوده و هست، ولی روش پیشینم، نادیده گرفتن یا گریز از این زمینه‌های ترس‌انگیز، نادرست و ناسودمند بوده است.

امروز به یکی دیگر از ترس‌هایم که نابودی در خاک است می اندیشیدم. شاید یک روش رویارویی با این ترس، باشد که به یاد درگذشته‌گان باشیم، اسیران خاک را یاد کنیم و خیرات برای آمرزش شان پخش کنیم.

نوشته شده توسط   در ساعت 18:58 | لینک  | 

ترس ها بخشی از هستی ما هستند. هر چه راستین و رودرو ترس هایمان را بشناسیم و مهربانانه با خود رفتار کنیم از هراس‌آوری و آسیب ترس ها کم می شود. اگر ترس‌ها را پنهان کنیم، نادیده بگیریم، یا بخواهیم با خود بستیزیم، آسیب بیش تری به خودمان زده ایم. بسیاری از کژی‌های فردی و گروهی ما ریشه در بدکرداری مان با خود و ترس‌هایمان می توانند داشته باشند.

این روزها می کوشم ترس‌هایم را به عنوان بخشی از هستی‌ام بشناسم تا بتوانم برای به‌زیستی‌ام راهی نو بیابم.

نوشته شده توسط   در ساعت 19:7 | لینک  | 

" من برمی گردم

چراغی در دست

چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

تا از تو ابدیتی بسازم"(شاملو)

نوشته شده توسط   در ساعت 21:31 | لینک  | 

" ... روباه گفت: آدم‌ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آن‌ها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند، ولی چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدم‌ها بی‌دوست و آشنا شده‌اند..."
(شازده کوچولو: ترجمه محمد قاضی: ص 87)

نوشته شده توسط   در ساعت 16:24 | لینک  | 

سالی رفت و سالی دگر آمد، هوای سرد گرم شد، سبزه‌ها سبز شدند گره زده و به خاک و آب سپرده شدند با هزاران امید مردم، و من ننوشتم!

نبودم و بودم، نیستم و هستم. در چرخه‌ی میان بودن و نبودن میان دیده شدن و نشدن سرگردان بودم. دارم در یک حباب به جایی می روم و درونم هم بلوری/حبابی دارم که متصاعد می‌شود که نمی‌دانم هر یک از این دو شاید بشکند، بپاشد.

نوروز به اصفهان رفتم و پس از آن به قشم. کنار و در دریا هم در اندیشه بود و نبود شنا کردم. خانواده را دوست دارم چه گسترده چه هسته‌ای ولی بیش از همیشه دریافتم از همه‌شان هم دورم و به همه‌شان هم نزدیک. دریافتم خویشانم نگرانم هستند، و من نگرانشان شدم. انگار همه در چاله‌های پرسش‌های بی‌پایان افتاده‌اند که هم سازنده است و هم کاهنده! دریافتم پول‌دارترین و کم‌دارترین، درس‌خوانده‌ترین و نخوانده‌ترین دچار تنش‌ها و دشواری‌هایی کم و بیش همانند شده‌اند. دریافتم که گرچه به چشم همه من دچار دشواری بزرگی شده‌ام، روزگارم به از آن‌هاست. شاید چون هزینه‌ی خودبودن را پرداخته‌ام ولی آن‌ها هنوز درگیر نگهداشتن ساختارهایی هستند که با آن مساله دارند، نه مساله را می‌شناسند، نه حل می‌کنند و نه فراموشش می‌کنند.

این روزها خوبم. کمی کارهایم به سامان شده‌اند. روزهای 1391 را بسیار پرکار ولی اندکی سازمان‌دارتر و به‌هنگام‌تر می‌گذرانم.

امید دارم که 1391 برای من و شمای دوست به‌ از سال‌های گذشته شود.

نوشته شده توسط   در ساعت 13:34 | لینک  | 

امشب، پایان سال، شب شگفتی است. انگار 1390 از شب نخست تا شب های پایانی شگفت‌انگیز است و پر از هجوم چیزهایی که گرچه سهمگین ولی آرام‌کننده اند. دارم به این نتیجه می‌رسم که سرگذشت همه‌ی آدم‌ها با هم در پیوند است. مانند همان که گفته اند بال زدن پروانه‌ای در آن سر جهان به برخاستن باد در این سر دنیا می‌انجامد! زنده‌گی همه ما انگار مانند یک زنجیره‌ی پادآمیز پیچنده با هم در پیوند است و کسی چه می‌داند شاید خدا بودنش در آفرینش ما و بودنی چنین در چرخشی زمانی مکانی پدیدار می‌شود. شاید ما خود خداییم!

نوشته شده توسط   در ساعت 0:47 | لینک  | 

فریب‌کاری و نیرنگ چندان دور و شگفت نیست. درست کنار آدم ، روبرویت، در محل کار در خانه در میان مردم در خلوت همه جا پر است از نیرنگ. با خونسردی و لبخند رودرو نیرنگ، در چشم هایت جستجو می کنند تا تنظیم کنند چقدر آگاه شده ای تا بازی پس از آن چه باشد!

نوشته شده توسط   در ساعت 23:44 | لینک  |