تبليغاتX
واحه , ندای آبادی میان ریگستان . . .
قدرت چقدر شیرین بوده که برای آن به آسانی خون می ریزند و گرد و خاک به پا می کنند!

قدرت چقدر گران بوده که نفس شان برای آن ادامه دارد و بهایش جام فرزندان ایران است.

قدرت چقدر کثیف است که اینان در آن غوطه می زنند.

کر و کور شده اند. نوحه عاشورا لقلقه زبان شان است و عاشورایی خونین ساختند.

آیا کسی هست تاریخ را چنان که روی می دهد، بنویسد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:11  توسط    | 

مردی دیشب رخ در نقاب خاک کشید، که مهربانی و صداقتش او را در قلب ها ابدی کرده است. مردی از میان ما رفت که در همه ی زندگی اش ساده زیست، بی پیرایه گفت و شنید، بی ادعا آموخت، بی تفاخر نقش آفرینی کرد و برای همیشه برای ایرانی اسطوره ای شد چون اسطوره های مردمی مانند گاندی. او زندگی کرد با ما و امروز می دانیم که اسطوره ها موجوداتی خیالی و فراانسانی نیستند. اسطوره ها مصداق های خلوص و راستی هستند در یک یا چند ویژگی. او اسطوره ای از آزادی خواهی و آزاده گی بود. "حسینعلی منتظری" فرزند مرد و زنی باصداقت، مهربان و زحمتکش بود.

روحش شاد، راهش پررهرو، و امید و صداقتش همگانی باد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:49  توسط    | 

سروده ای که دوستی بر درگاه رایانه ای اش نوشته بود انگیزه ای بود برای این دو بیت دست و پا شکسته! گرچه ریخت و قافیه ندارد ولی پرسشی درونی است!

http://some-one-else.blogfa.com/ این نوشته دوستم بود و

این هم نوشته ی من:


"کجاست منزل خدا، خدا کجاست؟!
کی است وقت دیدنش،
کدام راه می رود به راه راست؟
خدای من میان آیه های روزهای تار
نرفته از دلم، ولی خدا کجاست؟!"(واحه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:40  توسط    | 

دماوند پوشیده از برف، خنکای سرمای برخاسته از یخ، برگ ریزان رنگ رنگ، پرنده های کوچک جویای خوراک، برگهای لغزان بر آب استخر را می بینم ولی اندوهی هست که این همه زیبایی نفس گیر را کدر می کند. ملال همه جا را فرا گرفته، عینکم بیش از همیشه تار است!  
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:38  توسط    | 

می بارد آسمان به زمین دم به دم تا شب

می ریزد از درون دلم موج واژه ها با تب

من مرد این هیاهوی گسترده بوده ام یا نه؟

آیا در این سیاهی شب، خفته ام یا نه؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:13  توسط    | 

" من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم

بیا ای چشم روشن بین، که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد

که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم

چو از هر ذره من آفتابی نو به چرخ آمد

چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، اما

دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم

الا ای صبح آزادی! به یاد آور در آن شادی

کزین شب های ناباور منت آواز می دادم

در آن دوری و بدحالی نبودم از رخت خالی

به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم

سزد کز خون من نقشی برآرد لعل پیروزت

که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم

به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه است

به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم."(ه.ا.سایه)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:32  توسط    | 

مردم ایران امروز هم حماسه آفریدند. درگیری های شدید امروز نشان از عزم راسخ مردم برای تغییر دارد. آیا این صدای رسا شنیده نمی شود؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:6  توسط    | 

"درخت آمده از پشت در به دیدن من
که بشنود خبر جان به لب رسیدن من
ولی درخت نداند که من چه جان‌سختم
هزار ساله درختم
که هرچه باد خزانی کند پریشانم
ز نو شکوفه دهم
ز نو جوانه کنم
و هر جوانه‌ی نو را پر از ترانه کنم."(سیمین بهبهانی)
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:42  توسط    | 

آرش کمانگیر در وبلاگش، "کمانگیر" درباره جایزه ای(جایزه مطبوعاتی رویترز) که "دلبر توکلی" وبلاگ نویس ایرانی گرفت نوشته است. دیدگاهش شاید برای شما هم جالب باشد.

http://persian.kamangir.net/?p=5583

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:0  توسط    | 

هنگام بازگشت به خانه از رادیو آوازی پخش می شد که سروده اش برایم دلپذیر بود. شاید مانند گذر حسی که از نمای پاییزی پر از برگ های هزاررنگ درختان پدید می آید، بود:

"به دریایی درافتادم ، که پایانش نمی بینم

به دردی مبتلا گشتم، که درمانش نمی بینم" 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:25  توسط    |